جمعه هفتم آبان ۱۴۰۰ ساعت 19:59 توسط علی صیادی
|
مرا تا صبح باشد کار دشوارکه دارم حال و روزی همچو بیماربداهه#عارفمرا دیگر نمانده آرزوییکه میدارم به مقدار سبوییبداهه#عارفچراغ خانه خاموش است اینجاغمی جز تو فراموش است اینجابداهه#عارفپاییز و خزان هر دو وزان آمده بودنداین گرمی و آن عمر مرا زود ربودندبداهه#عارفتنگ است دلم کاش خبر داشتم از توبیچاره شدم بشنوم از تو خبری نوبداهه#عارفدر گرمی بازار محبت چه دوا بودیک جرعه شراب از لب او عین شفا بودبداهه#عارفماییم و غم عشق و دو چندان خبر اویا رب نظری کن که رسد دل به بر اوبداهه#عارفقومی به تماشای وصال تو خوش هستندقوم دگری باده و میخانه پرستندبداهه#عارفبشکند دل بند کردن مشکل استبعد از آن لبخند کردن مشکل استبداهه#عارفدر سیطره ی عشق گرفتار شد این دل. جز کوی تو جایی نتوان کرد چو منزلبداهه#عارفتکرار شعرم را ببینیکدم بیا با من نشینسخت است تنهایی مراای ماه نو ای مهجبینبداهه#عارفگرم است بازار سخنبو می دهی بوی ختنمستی که شد حاصل یقیناز بوی تو ای ماه منبداهه#عارفرقص قلم در ورق دل شکستنام تو در دفتر و دیوان نشستبداهه#عارفسرخی صورت نه ز سیلی بودپا قدم عشق که سرخش کندبداهه#عارفآغشته شد جان بر غمتجانم فدای مقدمتبازا که دوران سخت شدباشد دل ما همدمتبداهه#عارفآغشته شد جان بر غمتجانم فدای مقدمتبازا که دوران سخت شدباشد دل ما همدمتبداهه#عارفدرد فراق و داغ هجران را چه درمانباشد به چز دیدار تو ای جان جانانبداهه#عارفدین رفت و دل آتش گرفت از داغ هجرانآتش مزن با رفتنت دیگر تو ای جانبداهه#عارفدل تنگ و در جنگ است دیدهبا دیدن هر کس که بویت را شنیدهبداهه#عارفپهلوانی عشق را دریافتنبا دلی
برچسب:
نویسنده: کارن شاکری
تاريخ: يکشنبه
2 بهمن
1401 ساعت: 15:29